gefrieren
یخ زدن، منجمد شدن
Bedeutungen
1
Intransitiv
به دلیل سرما به یخ یا حالت جامد تبدیل شدن
- Das Wasser im Teich ist gefroren.آب در برکه یخ زده است.
- Bei diesen Temperaturen gefriert alles.در این دماها همه چیز یخ میزند.
2
Intransitiv / sich + Dativ
(عامیانه) از سرما بسیار اذیت شدن، یخ زدن (در مورد انسان)
- Ich gefriere mir die Füße ab!پاهایم از سرما یخ زد!
- Pass auf, dass du nicht gefrierst.مواظب باش یخ نزنی.