finden
پیدا کردن، یافتن، نظر داشتن، معتقد بودن
Bedeutungen
1
etwas/jemanden (Akkusativ) finden
چیزی یا کسی را که گم شده بود یا به دنبالش بودیم پیدا کردن یا کشف نمودن
- Ich kann meine Schlüssel nicht finden.من نمیتوانم کلیدهایم را پیدا کنم.
- Hast du den Weg zum Bahnhof gefunden?آیا راه ایستگاه را پیدا کردی؟
2
etwas/jemanden (Akkusativ) + Adjektiv / finden, dass...
دیدگاه، نظر یا عقیدهای درباره کسی یا چیزی داشتن
- Ich finde das sehr interessant.من این را بسیار جالب میدانم (به نظرم جالب است).
- Wie findest du mein neues Kleid?لباس جدیدم چطور است؟ (نظرت چیست؟)
3
sich finden
قرار داشتن، وجود داشتن، پیدا شدن (ساختار غیرشخصی/مجهولنما)
- Das Buch findet sich im Regal.کتاب در قفسه قرار دارد.
- Eine Lösung wird sich schon finden.راهحلی پیدا خواهد شد (خودش درست میشود).
4
zu sich selbst finden / sich finden
به ثبات روحی یا خودشناسی رسیدن، هویت خود را یافتن
- Nach langer Suche hat er endlich zu sich selbst gefunden.پس از جستجوی طولانی، او بالاخره خودش را پیدا کرد.
- Sie muss erst ihren eigenen Weg finden.او ابتدا باید راه خودش را پیدا کند.