glänzen
درخشیدن، تلالو داشتن، عالی عمل کردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
درخشیدن، برق زدن (سطح، چشمها).
- Die Augen des Kindes glänzten vor Freude.چشمان کودک از شادی میدرخشید.
- Der polierte Tisch glänzt im Licht.میز صیقلخورده در نور میدرخشد.
2
(بدون مفعول, oft mit in + Dativ)
در کاری عالی بودن، درخشیدن، استعداد خود را نشان دادن.
- Sie glänzt in ihrem neuen Job.او در شغل جدیدش میدرخشد.
- Der Schüler glänzte durch seine hervorragenden Leistungen.دانشآموز با عملکرد عالی خود درخشید.