dahingehen

Aussprache: /ˈdaːhɪnˌɡeːən/
Worttrennung: da·hin·ge·hen
فعل

سپری شدن زمان، درگذشتن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

سپری شدن و گذشتن زمان، مانند روزها، هفته‌ها یا سال‌ها.

  • Die Jahre gehen dahin, und man merkt es kaum.سال‌ها می‌گذرند و انسان به سختی متوجه آن می‌شود.
  • Seit unserem letzten Treffen sind schon wieder Monate dahingegangen.از آخرین دیدارمان دوباره ماه‌ها سپری شده است.
2 intransitiv (بدون مفعول)

فوت کردن و درگذشتن؛ مردن (اغلب به صورت ادبی یا محترمانه به کار می‌رود).

  • Nach langer Krankheit ist er friedlich dahingegangen.او پس از بیماری طولانی، آرام درگذشت.
  • Der alte Mann ging in seinem Sessel dahien.پیرمرد در صندلی‌اش درگذشت.