gelähmt

Aussprache: /ɡəˈlɛːmt/
Worttrennung: ge·lähmt
صفت

فلج، ناتوان، بی‌حرکت

Bedeutungen

1

ناتوان از حرکت دادن بخشی از بدن یا کل بدن به دلیل آسیب عصبی یا بیماری.

  • Der Unfall hat ihn an den Beinen gelähmt.تصادف پاهای او را فلج کرد.
  • Sie war vor Schreck wie gelähmt und konnte nicht sprechen.او از ترس مانند فلج شده بود و نمی‌توانست صحبت کند.
  • Die Angst lähmte ihn, sodass er nicht fliehen konnte.ترس او را ناتوان کرد، به طوری که نتوانست فرار کند.