lahmen
لنگیدن، شلیدن؛ (مجازی) کند پیش رفتن، دچار رکود شدن
Beispiele
- Während einer Untersuchung ist Tigerkater Lailek, Vater der beiden toten Tigerbabys, plötzlich gestorben. Offenbar ''lahmte'' der erst vier Jahre alte Tiger seit einigen Tagen.در طول یک معاینه، ببر نر لایلک، پدر دو بچه ببر مرده، ناگهان مرد. ظاهراً این ببر چهار ساله چند روزی بود که ''میلنگید''.
Bedeutungen
1
بدون مفعول
لنگیدن (به دلیل آسیب یا بیماری در پا)
- Das Pferd lahmt seit dem Unfall.اسب از زمان تصادف میلنگد.
- Er lahmt ein wenig, seit er sich den Fuß verstaucht hat.او از وقتی پایش پیچ خورده، کمی میلنگد.
2
بدون مفعول
کند شدن، از کار افتادن، فلج شدن (مجازی، در مورد سیستمها یا فعالیتها)
- Die Wirtschaft lahmt wegen der Krise.اقتصاد به دلیل بحران کند شده است.
- Der Verkehr lahmt in der Rushhour.ترافیک در ساعات اوج کند میشود.