renken
پیچاندن، چرخاندن، تکان دادن (برای جا انداختن مفصل یا چیزی که در جای خود نیست)
Beispiele
- Sie reißt und ''renkt'' am Seil, bis es sich aus der Verankerung löst.او کشید و طناب را پیچاند تا از جای خود خارج شد.
Bedeutungen
1
Akkusativ (ein Gelenk)
مفصلی را جا انداختن، به حالت طبیعی برگرداندن
- Der Arzt musste den Arm des Patienten renken.پزشک مجبور شد دست بیمار را جا بیندازد.
- Nach dem Sturz konnte er seinen Finger nicht mehr bewegen, er musste ihn renken lassen.بعد از سقوط دیگر نمیتوانست انگشتش را حرکت دهد، مجبور شد آن را جا بیندازد.