schwanen
حدس زدن، به دل برات شدن (اتفاق بدی)
Beispiele
- Es ''schwant'' mir, dass ich morgen das Klo putzen muss.به دلم برات شده است که فردا باید توالت را تمیز کنم.
- Persephone folgte dem Gehabe ihres Gemahls mit Sorge. Ihr ''schwante'' Böses.پرسفونه با نگرانی رفتار همسرش را دنبال کرد. به دلش بد برات شده بود.
Bedeutungen
1
es schwant jemandem (Dativ)
به صورت غیرشخصی: احساس یا پیشآگاهی (معمولاً منفی) نسبت به چیزی داشتن.
- Mir schwant nichts Gutes.احساس خوبی ندارم (پیشآگاهی بدی دارم).
- Es schwante ihm schon lange, dass etwas passieren würde.مدتها بود که او احساس میکرد اتفاقی خواهد افتاد.