gesplitterten
تجزیه شده، خرد شده
Bedeutungen
1
Akkusativ (مفعول مستقیم)
وضعیت یا نتیجه خرد شدن تدریجی و جزئی یک ماده جامد به قطعات کوچک و نامنظم، اغلب به دلیل فشار یا فرسودگی.
- Der alte Knochen war durch die Zeit und die mechanische Beanspruchung vollständig gesplitterten.استخوان قدیمی به دلیل گذر زمان و فشار مکانیکی کاملاً خرد شده بود.
- Nach dem Aufprall war die Windschutzscheibe in tausend kleine, gesplitterten Teile zerfallen.پس از برخورد، شیشه جلو به هزاران قطعه کوچک و خرد شده فرو ریخته بود.