giksen
صدای نازک درآوردن (صدا)
Beispiele
- Der Dreijährige ''gikste'' vor Freude, als der einsam ragende große Zeh auf seiner Seite Kreise und Achter fuhr.پسر سه ساله از شادی "صدای نازک" درآورد، وقتی انگشت بزرگ و تنها پای او در سمتش دایره و هشت میکشید.
Bedeutungen
1
intransitiv
صدای ریز و جیغمانند (مانند جوجه یا پرنده کوچک) درآوردن (یک واژه منطقهای و کمتر رایج).
- Die jungen Vögel giksen nach Futter.پرندگان جوان برای غذا جیکجیک میکنند.
- Hörst du, wie das Küken gikst?میشنوی که جوجه چطور جیکجیک میکند؟
2
Akkusativ
به آرامی نیشگون گرفتن یا با نوک انگشت ضربه زدن (معنای منطقهای و غیررسمی).
- Er hat mich in den Arm gegikst.او به بازوی من نیشگون گرفت.
- Nicht so fest giksen!اینقدر محکم نیشگون نگیر!