glatt
صاف، هموار؛ لغزنده (روی یخ)؛ روان، بیدردسر
Bedeutungen
1
صاف، هموار، بدون پستی و بلندی؛ سطح آن نرم و یکدست.
- Die Tischplatte ist aus glattem Holz.صفحه میز از چوب صاف ساخته شده است.
- Sie strich über die glatte Oberfläche des Steins.او سطح صاف سنگ را نوازش کرد.
- Die Haut des Babys ist sehr glatt.پوست نوزاد بسیار صاف است.
2
لغزنده، لیز (به خصوص به دلیل یخ، آب یا روغن).
- Vorsicht, die Straße ist bei diesem Wetter glatt!احتیاط کنید، جاده در این آب و هوا لغزنده است!
- Der Boden war nass und glatt.زمین خیس و لغزنده بود.
- Mit glatten Schuhen ist es gefährlich zu gehen.راه رفتن با کفشهای لغزنده خطرناک است.
3
روان، بیدردسر، بدون مانع؛ آسان.
- Die Verhandlungen verliefen glatt.مذاکرات روان پیش رفت.
- Alles ging glatt über die Bühne.همه چیز بیدردسر پیش رفت.
- Er hat eine glatte Zunge und kann jeden überzeugen.او زبانی چرب و نرم دارد و میتواند هر کسی را متقاعد کند.