صفت
صاف، هموار؛ لغزنده (روی یخ)
جملات نمونه برای glatt:
Die Oma hatte eine Haut so ''glatt'' wie mit zwanzig.
مادربزرگ پوستی به صافی زمان بیستسالگی داشت.
Nach dem Schleifen und Polieren war der Stahl ''am glattesten''; jetzt hat er schon wieder kleine Unebenheiten.
پس از سنبادهزنی و پولیش، فولاد صافترین حالت را داشت؛ حالا دوباره ناهمواریهای کوچکی دارد.
Sei vorsichtig, die Straße ist ''glatt!''
مراقب باش، خیابان لغزنده است!