weggleiten

Aussprache: /ˈvɛkˌɡlaɪ̯tn̩/
Worttrennung: weg·glei·ten
فعل

لغزیدن، سر خوردن، دور شدن (با لغزش)

Bedeutungen

1 von + Dativ

به طور ناخواسته از یک سطح سر خوردن یا دور شدن.

  • Das Seifenstück ist mir aus der Hand weggeglitten.تکه صابون از دستم لیز خورد.
  • Der Stein glitt vom Felsen weg.سنگ از روی صخره سر خورد و افتاد.
2 intransitiv

به طور نامحسوس یا غیرقابل بازگشت دور شدن؛ سپری شدن (مانند زمان یا فرصت).

  • Die Zeit gleitet uns aus den Händen weg.زمان از دست ما می‌رود.
  • Eine gute Gelegenheit ist ihm wegglitten.یک فرصت خوب از دست او رفت.