weggleiten
لغزیدن، سر خوردن، دور شدن (با لغزش)
Bedeutungen
1
von + Dativ
به طور ناخواسته از یک سطح سر خوردن یا دور شدن.
- Das Seifenstück ist mir aus der Hand weggeglitten.تکه صابون از دستم لیز خورد.
- Der Stein glitt vom Felsen weg.سنگ از روی صخره سر خورد و افتاد.
2
intransitiv
به طور نامحسوس یا غیرقابل بازگشت دور شدن؛ سپری شدن (مانند زمان یا فرصت).
- Die Zeit gleitet uns aus den Händen weg.زمان از دست ما میرود.
- Eine gute Gelegenheit ist ihm wegglitten.یک فرصت خوب از دست او رفت.