gutmachen

Aussprache: /ˈɡuːtˌmaxn̩/
Wortzerlegung: gut·ma·chen
فعل

جبران کردن، دلجویی کردن، پیشی گرفتن/سود بردن

Beispiele

  • Er hatte den Hochzeitstag vergessen und versuchte, das gutzumachen.او سالگرد ازدواج را فراموش کرده بود و سعی کرد آن را جبران کند.

Bedeutungen

1 Akkusativ

خسارت، اشتباه یا ضرری را جبران کردن یا تلافی نمودن.

  • Ich muss meinen Fehler wieder gutmachen.من باید اشتباهم را دوباره جبران کنم.
  • Er hat den entstandenen Schaden vollkommen gutgemacht.او خسارت وارده را کاملاً جبران کرد.
2 sich + bei + Dativ

از کسی دلجویی کردن یا رضایت او را جلب نمودن (sich bei jemandem gutmachen).

  • Ich muss mich bei dir für mein Verhalten gutmachen.من باید بابت رفتارم از تو دلجویی کنم.
  • Er versuchte sich bei seinen Schwiegereltern gutzumachen.او سعی کرد نزد خانواده همسرش خود را عزیز کند/دلجویی کند.
3 Akkusativ

سود مالی کسب کردن یا فاصله و زمان از دست رفته را پیش افتادن.

  • Bei diesem Weiterverkauf habe ich etwa 100 Euro gutgemacht.در این فروش مجدد حدود ۱۰۰ یورو سود کردم.
  • Auf dem letzten Kilometer konnte sie 10 Sekunden gutmachen.او توانست در کیلومتر آخر ۱۰ ثانیه جبران کرده و پیش بیفتد.