aufhalsen
به گردن انداختن، تحمیل کردن (کاری ناخوشایند)
Beispiele
- Sie hat die Arbeit ihrem Vater ''aufgehalst''.او کار را به گردن پدرش انداخت.
Bedeutungen
1
jemandem (Dativ) etwas (Akkusativ) aufhalsen
بار، مسئولیت یا کار ناخوشایندی را به کسی تحمیل کردن.
- Er hat mir die ganze Arbeit aufgehalst.او تمام کار را به گردن من انداخت.
- Lass dir nicht so viel aufhalsen!اجازه نده اینقدر مسئولیت به دوشت بیندازند!
2
sich (Dativ) etwas (Akkusativ) aufhalsen
(انعکاسی) خود را زیر بار مسئولیت یا وظیفهای قرار دادن.
- Sie hat sich zu viele Aufgaben aufgehalst.او مسئولیتهای زیادی را به دوش خود انداخته است.
- Warum hast du dir das Projekt aufgehalst?چرا این پروژه را به گردن خودت انداختی؟