aufhalsen

Aussprache: /ˈaʊfˌhalsn̩/
Wortzerlegung: auf·hal·sen
فعل

به گردن انداختن، تحمیل کردن (کاری ناخوشایند)

Beispiele

  • Sie hat die Arbeit ihrem Vater ''aufgehalst''.او کار را به گردن پدرش انداخت.

Bedeutungen

1 jemandem (Dativ) etwas (Akkusativ) aufhalsen

بار، مسئولیت یا کار ناخوشایندی را به کسی تحمیل کردن.

  • Er hat mir die ganze Arbeit aufgehalst.او تمام کار را به گردن من انداخت.
  • Lass dir nicht so viel aufhalsen!اجازه نده اینقدر مسئولیت به دوشت بیندازند!
2 sich (Dativ) etwas (Akkusativ) aufhalsen

(انعکاسی) خود را زیر بار مسئولیت یا وظیفه‌ای قرار دادن.

  • Sie hat sich zu viele Aufgaben aufgehalst.او مسئولیت‌های زیادی را به دوش خود انداخته است.
  • Warum hast du dir das Projekt aufgehalst?چرا این پروژه را به گردن خودت انداختی؟