hinhalten

Aussprache: /ˈhɪnˌhaltn̩/
Wortzerlegung: hin·hal·ten
فعل

دراز کردن، معطل کردن، سر دواندن

Bedeutungen

1 Akkusativ + Dativ

چیزی را به سمت کسی دراز کردن یا گرفتن تا ببیند/بگیرد

  • Er hielt ihr die Hand hin, um ihr zu helfen.او دستش را به سمت او دراز کرد تا کمکش کند.
  • Sie hielt dem Kind ein Stück Kuchen hin.او تکه‌ای کیک به سمت کودک دراز کرد.
2 Akkusativ + mit + Dativ

کسی را با وعده‌های توخالی معطل کردن و سر دواندن

  • Der Chef hält uns seit Monaten mit Gehaltserhöhungen hin.رئیس ما را چند ماه است که با وعده افزایش حقوق سر می‌دواند.
  • Versuche, ihn ein wenig hinzuhalten, bis ich komme!تلاش کن او را کمی معطل کنی تا من برسم!