hinhalten
دراز کردن، معطل کردن، سر دواندن
Bedeutungen
1
Akkusativ + Dativ
چیزی را به سمت کسی دراز کردن یا گرفتن تا ببیند/بگیرد
- Er hielt ihr die Hand hin, um ihr zu helfen.او دستش را به سمت او دراز کرد تا کمکش کند.
- Sie hielt dem Kind ein Stück Kuchen hin.او تکهای کیک به سمت کودک دراز کرد.
2
Akkusativ + mit + Dativ
کسی را با وعدههای توخالی معطل کردن و سر دواندن
- Der Chef hält uns seit Monaten mit Gehaltserhöhungen hin.رئیس ما را چند ماه است که با وعده افزایش حقوق سر میدواند.
- Versuche, ihn ein wenig hinzuhalten, bis ich komme!تلاش کن او را کمی معطل کنی تا من برسم!