haltmachen
توقف کردن، ایستادن؛ حد و مرز داشتن (vor)
Bedeutungen
1
intransitiv
مکث کردن، توقف کردن در حرکت، رانندگی یا پیادهروی.
- Wir mussten an einem Rastplatz haltmachen, um zu tanken.ما مجبور شدیم در یک استراحتگاه توقف کنیم تا بنزین بزنیم.
- Die Wandergruppe machte am See halt, um zu picknicken.گروه کوهنوردی کنار دریاچه توقف کرد تا پیکنیک کند.
2
vor + Dativ
جلوی چیزی متوقف شدن یا حد و مرز قائل شدن (vor + Dativ).
- Er macht vor nichts halt, um seine Ziele zu erreichen.او برای رسیدن به اهدافش جلوی هیچ چیز متوقف نمیشود.
- Die Zerstörung macht auch vor historischen Gebäuden nicht halt.تخریب حتی در برابر ساختمانهای تاریخی نیز متوقف نمیشود.