heilmachen
تعمیر کردن، درست کردن؛ شفا و التیام دادن (صورت سرهم)
Bedeutungen
1
Akkusativ
شیء شکسته یا آسیبدیده را دوباره سالم و کامل کردن.
- Wer hat die kaputte Puppe wieder heilgemacht?چه کسی عروسک خراب را دوباره درست کرد؟
- Er versuchte, den Stuhl heilzumachen.او سعی کرد صندلی را درست کند.
2
Akkusativ
آسیب جسمی، شکستگی استخوان یا زخم را التیام بخشیدن.
- Der Arzt versuchte, das gebrochene Bein wieder heilzumachen.پزشک تلاش کرد تا پای شکسته را دوباره سالم کند.
- Manchmal kann die Zeit Wunden heilmachen.گاهی اوقات زمان میتواند زخمها را التیام بخشد.