zusammenheilen
جوش خوردن، التیام یافتن، دوباره به هم پیوستن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
(زخم، استخوان شکسته، یا دو بخش جدا شده) به هم جوش خوردن، التیام یافتن و بهبود پیدا کردن به طوری که اجزا دوباره به هم بپیوندند.
- Nach der Operation muss der Knochen gut zusammenheilen.پس از عمل جراحی، استخوان باید به خوبی جوش بخورد.
- Die Wunde ist schnell zusammengeheilt.زخم به سرعت التیام یافت.