hemmen
مانع شدن؛ کند کردن؛ بازداشتن
Beispiele
- Die Bürokratie ''hemmt'' viele gute Projekte.بوروکراسی مانع بسیاری از پروژههای خوب میشود.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی را کند کردن، متوقف کردن یا از پیشرفت آن جلوگیری کردن
- Der Mangel an Ressourcen hemmt den Fortschritt.کمبود منابع مانع پیشرفت میشود.
- Diese Medikamente können das Wachstum von Bakterien hemmen.این داروها میتوانند رشد باکتریها را مهار کنند.
2
Akkusativ
کسی را در توسعه، فعالیت یا ابراز وجودش محدود کردن یا بازداشتن
- Angst kann die Kreativität hemmen.ترس میتواند خلاقیت را مهار کند.
- Er fühlt sich durch die Bürokratie gehemmt.او خود را توسط بوروکراسی محدود شده احساس میکند.