herumbuddeln
کلنجار رفتن / جستجو کردن (با بیحوصلگی یا مداومت)
Beispiele
- Es geht das Gerücht, Malangis Vorgänger sei vom Tod seiner dreijährigen Tochter derart getroffen gewesen, dass er am Ende überall in Buffer Zone ''herumbuddelte'', um den Opfern ein anständiges Begräbnis zu geben.این شایعه وجود دارد که سلفِ مالانگی آنقدر تحت تأثیر مرگ دختر سه سالهاش قرار گرفته بود که در نهایت در همه جای منطقه بافر به دنبال (قبر) میگشت تا به قربانیان مراسم تدفین مناسبی بدهد.
Bedeutungen
1
intransitiv (اغلب با mit + Dativ یا in + Dativ)
در اطراف کندن، در خاک گشتن (اغلب به صورت بازیگوشانه یا بیهدف)
- Die Kinder buddelten im Sandkasten herum.بچهها در جعبه شن بازی میکردند (اینطرف و آنطرف را میکندند).
- Der Hund buddelt gerne im Garten herum.سگ دوست دارد در باغچه اینطرف و آنطرف را بکند.