herumkratzen
خراشیدن (به طور مکرر)، خاراندن
Beispiele
- ‹Und Ihr Freund da drüben, dieser Kartoffelkopf, sollte den Rest seines Lebens in einer dunklen Gefängniszelle zubringen und an seinem Schorf ''herumkratzen''.›و دوست شما آنجا، آن کله سیبزمینی، باید بقیه عمرش را در سلول تاریک زندان بگذراند و جای زخمهایش را بخاراند.
Bedeutungen
1
an + Dativ / auf + Dativ
به صورت بیهدف یا با تلاش برای پاک کردن چیزی، با ناخن یا شی نوکتیز روی سطحی حرکت کردن.
- Das Kind kratzte mit dem Finger auf dem Tisch herum.بچه با انگشتش روی میز خراش میانداخت.
- Hör auf, an der Wunde herumzukratzen, sonst heilt sie nicht!دست از خراشیدن زخم بردار، وگرنه خوب نمیشود!