herumzucken

Aussprache: /hɛˈʁʊmt͡sʊkn̩/
Wortzerlegung: her·um·zu·cken
فعل

تکان خوردن، پرش کردن (به طور نامنظم)

Beispiele

  • Ihre Lippen waren zu einem höhnischen Grinsen verzerrt, ihre Haare schienen elektrisiert zu Berge zu stehen, während ihre in einem Netz blutiger Äderchen gefangenen Pupillen wie wild ''herumzuckten''.لب‌هایش به پوزخندی تمسخرآمیز کشیده شده بود، موهایش انگار الکتریسیته گرفته بود و سیخ شده بود، در حالی که مردمک‌هایش که در شبکه‌ای از رگ‌های خونی گرفتار شده بودند، دیوانه‌وار تکان می‌خوردند.

Bedeutungen

1 ohne Objekt

به صورت ناگهانی و سریع به اطراف حرکت کردن یا لرزیدن (معمولاً در مورد اعضای بدن یا اشیاء کوچک)

  • Seine Augen zuckten nervös herum.چشمانش عصبی به اطراف می‌پرید.
  • Das Licht zuckte im Raum herum, als der Blitz einschlug.وقتی رعد و برق زد، نور در اتاق به اطراف می‌لرزید.