hibbelig

Aussprache: /ˈhɪbəlɪç/
Worttrennung: hib·be·lig
صفت

بی‌قرار، ناآرام، عصبی، پرجنب‌وجوش

Bedeutungen

1

احساس بی‌قراری، ناآرامی یا هیجان زیاد که باعث می‌شود فرد نتواند آرام بنشیند یا تمرکز کند.

  • Das Kind war vor Aufregung ganz hibbelig.بچه از هیجان خیلی بی‌قرار بود.
  • Ich bin heute etwas hibbelig, ich kann mich nicht konzentrieren.من امروز کمی ناآرام هستم، نمی‌توانم تمرکز کنم.
  • Er wurde hibbelig, als die Prüfung näher rückte.وقتی امتحان نزدیک‌تر شد، او عصبی شد.
2

پر از انرژی و جنب‌وجوش، اغلب به شکلی مثبت و پرانرژی.

  • Sie ist immer so hibbelig und voller Ideen.او همیشه خیلی پرجنب‌وجوش و سرشار از ایده است.
  • Der Hund ist sehr hibbelig und spielt gerne.سگ خیلی پرانرژی است و دوست دارد بازی کند.
  • Nach dem Kaffee war er richtig hibbelig.بعد از قهوه، او واقعاً پرانرژی شده بود.