hibbelig
بیقرار، ناآرام، عصبی، پرجنبوجوش
Bedeutungen
1
احساس بیقراری، ناآرامی یا هیجان زیاد که باعث میشود فرد نتواند آرام بنشیند یا تمرکز کند.
- Das Kind war vor Aufregung ganz hibbelig.بچه از هیجان خیلی بیقرار بود.
- Ich bin heute etwas hibbelig, ich kann mich nicht konzentrieren.من امروز کمی ناآرام هستم، نمیتوانم تمرکز کنم.
- Er wurde hibbelig, als die Prüfung näher rückte.وقتی امتحان نزدیکتر شد، او عصبی شد.
2
پر از انرژی و جنبوجوش، اغلب به شکلی مثبت و پرانرژی.
- Sie ist immer so hibbelig und voller Ideen.او همیشه خیلی پرجنبوجوش و سرشار از ایده است.
- Der Hund ist sehr hibbelig und spielt gerne.سگ خیلی پرانرژی است و دوست دارد بازی کند.
- Nach dem Kaffee war er richtig hibbelig.بعد از قهوه، او واقعاً پرانرژی شده بود.