stillhalten

Aussprache: /ˈʃtɪlˌhaltn̩/
Worttrennung: still·hal·ten
فعل

بی‌حرکت ماندن، سکوت کردن و اقدام نکردن

Bedeutungen

1 intransitiv (بدون مفعول)

تکان نخوردن، به صورت فیزیکی بی‌حرکت ماندن (مثلاً برای عکس گرفتن یا معاینه پزشکی).

  • Bitte stillhalten, das Foto wird gleich gemacht.لطفاً بی‌حرکت بایستید، عکس همین الان گرفته می‌شود.
  • Das Kind musste beim Arzt ganz stillhalten.کودک مجبور بود هنگام معاینه پزشک کاملاً بی‌حرکت بماند.
2 intransitiv (بدون مفعول)

در برابر شرایط ناخوشایند واکنش نشان ندادن، سکوت کردن و هیچ اقدامی نکردن؛ مقاومت کردن در برابر فشار.

  • Trotz der Provokationen hielt er still.علی‌رغم تحریکات، او سکوت کرد و واکنشی نشان نداد.
  • Die Bevölkerung musste in schwierigen Zeiten stillhalten.مردم مجبور بودند در دوران سخت بی‌حرکت بمانند و اقدامی نکنند.