stillhalten
بیحرکت ماندن، سکوت کردن و اقدام نکردن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
تکان نخوردن، به صورت فیزیکی بیحرکت ماندن (مثلاً برای عکس گرفتن یا معاینه پزشکی).
- Bitte stillhalten, das Foto wird gleich gemacht.لطفاً بیحرکت بایستید، عکس همین الان گرفته میشود.
- Das Kind musste beim Arzt ganz stillhalten.کودک مجبور بود هنگام معاینه پزشک کاملاً بیحرکت بماند.
2
intransitiv (بدون مفعول)
در برابر شرایط ناخوشایند واکنش نشان ندادن، سکوت کردن و هیچ اقدامی نکردن؛ مقاومت کردن در برابر فشار.
- Trotz der Provokationen hielt er still.علیرغم تحریکات، او سکوت کرد و واکنشی نشان نداد.
- Die Bevölkerung musste in schwierigen Zeiten stillhalten.مردم مجبور بودند در دوران سخت بیحرکت بمانند و اقدامی نکنند.