hinhalten
دراز کردن، معطل کردن، سر دواندن
Bedeutungen
1
Akkusativ + Dativ (مفعول + به + مفعول)
چیزی را به سمت کسی دراز کردن یا گرفتن تا ببیند/بگیرد.
- Er hielt ihr das Buch hin, damit sie es lesen konnte.او کتاب را به سمت او دراز کرد تا بتواند آن را بخواند.
- Der Verkäufer hielt dem Kunden das Muster hin.فروشنده نمونه را به سمت مشتری گرفت.
2
Akkusativ + mit + Dativ (مفعول + با + مفعول)
کسی را با وعدههای توخالی معطل کردن و سر دواندن.
- Man hat mich mit leeren Versprechungen hingehalten.مرا با وعدههای توخالی معطل کردند.
- Sie versuchte, ihn mit Ausreden hinzuhalten.او سعی کرد او را با بهانهها سر بدواند.