hinaufmarschieren
به سمت بالا (با طی کردن مسافت) رفتن، سربالایی رفتن
Beispiele
- Ich bin mit wildfremden Leuten zum Obersalzberg ''hinaufmarschiert''.من با غریبهها به سمت "اُبرزالتسبرگ" سربالایی رفتم.
Bedeutungen
1
بدون مفعول
با قدمهای منظم و نظامی یا به صورت رژه از جایی به سمت بالا حرکت کردن.
- Die Bergsteiger marschierten den steilen Pfad hinauf.کوهنوردان مسیر شیبدار را به سمت بالا پیمودند.
- Die Gruppe marschierte zum Gipfel hinauf, um den Sonnenaufgang zu sehen.گروه برای دیدن طلوع خورشید به سمت قله بالا رفتند.