فعل
دراز کردن (به سمت کسی)، معطل کردن (کسی را)
معانی و تعاریف hinhalten:
- نگه داشتن (به سمت کسی)، تعارف کردن، ارائه دادن
- به تعویق انداختن، سر دواندن، وقتکشی کردن
جملات نمونه برای hinhalten:
Kannst du das Bild mal da so ''hinhalten,'' damit ich sehe, wie es wirkt?
میتوانید تابلو را آنجا نگه دارید تا ببینم چه شکلی میشود؟
Er ''hielt'' ihr das Geld ''hin,'' doch sie nahm es nicht.
او پول را به سمتش دراز کرد، اما او آن را نگرفت.
Versuch du, sie irgendwie ''hinzuhalten,'' während ich versuche, durch die Hintertür zu fliehen.
سعي كن يه جوري سر كار بذاريشون (معطلشون كني) تا من تلاش کنم از در پشت فرار کنم.