hinken

Aussprache: /ˈhɪŋkn̩/
Wortzerlegung: hin·ken
فعل

لنگیدن، ناتمام بودن (مقایسه)

Beispiele

  • Nach ihrem Sturz konnte sie nur noch ''hinken.بعد از سقوطش فقط می‌توانست بلنگد.
  • Der Vergleich ''hinkt.این مقایسه لنگ می‌زند/ناتمام است.

Bedeutungen

1 (Subjekt)

به دلیل آسیب یا نقص در پا، با لنگیدن راه رفتن.

  • Nach dem Unfall hinkte er eine Weile.بعد از تصادف، او مدتی می‌لنگید.
  • Der alte Mann hinkt wegen seiner Knieprobleme.مرد پیر به خاطر مشکلات زانویش می‌لنگد.
2 (Subjekt)

(مجازی) از نظر کیفیت، پیشرفت یا منطق عقب ماندن، ناقص بودن.

  • Der Vergleich hinkt.این مقایسه ناقص است (درست نیست).
  • Seine Argumentation hinkt an mehreren Stellen.استدلال او در چندین نقطه ایراد دارد (ناتمام است).