hinmarschieren
به سمت مقصدی (با طی کردن مسافت) رفتن، حرکت کردن به سوی هدف
Beispiele
- […] [I]ch will mit meinen Soldaten ''hinmarschieren'' und den bösen König absetzen und die Gefangenen befreien.... من با سربازانم به آنجا خواهم رفت و پادشاه شرور را برکنار خواهم کرد و زندانیان را آزاد خواهم کرد.
Bedeutungen
1
zu + Dativ
به صورت منظم یا نظامی به سمت یک مقصد حرکت کردن، با تاکید بر اینکه حرکت از دیدگاه گوینده به سمت دورتر است.
- Wir müssen jetzt zum Bahnhof hinmarschieren, sonst verpassen wir den Zug.ما باید الان به سمت ایستگاه قطار حرکت کنیم، وگرنه قطار را از دست میدهیم.
- Die Demonstranten marschierten zum Rathaus hin.تظاهرکنندگان به سمت شهرداری رژه رفتند.