hinziehen
به جایی نقل مکان کردن، طول کشیدن/به درازا کشیدن، مجذوب شدن
Bedeutungen
1
sich (Akkusativ) / intransitiv
طول کشیدن، به درازا کشیدن (زمان یا روند - با فعل کمکی haben).
- Der Prozess hat sich lange hingezogen.این دادرسی مدت زیادی طول کشید.
- Die Verhandlungen zogen sich über Wochen hin.مذاکرات هفتهها به درازا کشید.
2
intransitiv (nach / in / zu + Dativ)
به مکانی (دور از گوینده) اسبابکشی و نقل مکان کردن (با فعل کمکی sein).
- Er ist vor zwei Jahren nach Berlin hingezogen.او دو سال پیش به برلین نقل مکان کرد.
- Viele junge Leute ziehen in die Stadt hin.بسیاری از جوانان به آن شهر نقل مکان میکنند.
3
sich / jemanden + zu + Dativ
تمایل شدید داشتن یا مجذوب مکانی/کسی شدن (با فعل کمکی sein/haben).
- Es zieht mich immer wieder in die Berge hin.همواره دلم میخواهد به کوهستان بروم (دلم کشیده میشود).
- Sie fühlt sich zu ihm hingezogen.او احساس میکند مجذوب او شده است.