hirnwirbelig
مغشوش، گیج و سردرگم
Bedeutungen
1
حالتی از گیجی، عدم تمرکز و آشفتگی ذهنی که ممکن است ناشی از خستگی، استرس یا اطلاعات زیاد باشد.
- Er war nach der Prüfung so hirnwirbelig, dass er kaum noch geradeaus denken konnte.او بعد از امتحان آنقدر گیج و مغشوش بود که به سختی میتوانست درست فکر کند.
- Die ständige Lärmbelästigung machte sie hirnwirbelig.آلودگی صوتی مداوم او را گیج و آشفته کرده بود.
- Ich fühle mich heute etwas hirnwirbelig und kann mich schlecht konzentrieren.امروز کمی احساس گیجی میکنم و تمرکز کردن برایم سخت است.