hochkommen
بالا آمدن، پیشرفت کردن، بالا زدن غذا
Bedeutungen
1
intransitiv
به سمت بالا حرکت کردن یا از جا بلند شدن
- Kommst du die Treppe alleine hoch?آیا میتوانی تنهایی از پلهها بالا بیایی؟
- Er ist so schwach, dass er kaum aus dem Bett hochkommt.او آنقدر ضعیف است که به سختی از تخت بلند میشود.
2
intransitiv
پیشرفت شغلی یا اجتماعی کردن، به درجات بالا رسیدن
- Er hat hart gearbeitet, um in der Firma hochzukommen.او سخت کار کرد تا در شرکت پیشرفت کند.
3
Dativ + hochkommen / (intransitiv)
بالا آمدن محتویات معده (حالت تهوع)، زنده شدن خاطرات
- Mir ist schlecht, mir kommt das Essen hoch.حالم بد است، غذا دارد بالا میآید.
- Alte Erinnerungen kamen wieder in ihm hoch.خاطرات قدیمی دوباره در او زنده شد.