hochkommen

Aussprache: /ˈhoːxˌkɔmən/
Wortzerlegung: hoch·kom·men
فعل

بالا آمدن، پیشرفت کردن، بالا زدن غذا

Bedeutungen

1 intransitiv

به سمت بالا حرکت کردن یا از جا بلند شدن

  • Kommst du die Treppe alleine hoch?آیا می‌توانی تنهایی از پله‌ها بالا بیایی؟
  • Er ist so schwach, dass er kaum aus dem Bett hochkommt.او آنقدر ضعیف است که به سختی از تخت بلند می‌شود.
2 intransitiv

پیشرفت شغلی یا اجتماعی کردن، به درجات بالا رسیدن

  • Er hat hart gearbeitet, um in der Firma hochzukommen.او سخت کار کرد تا در شرکت پیشرفت کند.
3 Dativ + hochkommen / (intransitiv)

بالا آمدن محتویات معده (حالت تهوع)، زنده شدن خاطرات

  • Mir ist schlecht, mir kommt das Essen hoch.حالم بد است، غذا دارد بالا می‌آید.
  • Alte Erinnerungen kamen wieder in ihm hoch.خاطرات قدیمی دوباره در او زنده شد.