zusammenhocken
دور هم جمع شدن و وقت گذراندن، با هم نشستن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
به صورت گروهی و نزدیک به هم نشستن، معمولاً در یک فضای کوچک یا دور هم برای گفتگو، استراحت یا گذراندن وقت (اغلب با بار معنایی غیررسمی یا کمی منفی به دلیل نزدیکی بیش از حد).
- Die Freunde hockten nach der Arbeit im Café zusammen.دوستان بعد از کار در کافه دور هم نشستند.
- Wir saßen stundenlang auf dem Boden zusammengehockt und haben geredet.ما ساعتها روی زمین کنار هم نشسته بودیم و صحبت میکردیم.