immobilisieren
بیحرکت کردن، ثابت کردن
Beispiele
- Mit Muskelrelaxantien der Succinylcholin- oder der Myanesingruppe gelingt es, Tiere zu ''immobilisieren''.با شلکنندههای عضلانی از گروه سوکسینیلکولین یا میانسین، میتوان حیوانات را بیحرکت کرد.
Bedeutungen
1
Akkusativ
چیزی یا کسی را از حرکت بازداشتن یا ثابت نگه داشتن، اغلب به دلایل پزشکی یا امنیتی.
- Der Arzt musste das Bein des Patienten immobilisieren.پزشک مجبور شد پای بیمار را بیحرکت کند.
- Die Polizei immobilisierte das Fahrzeug des Verdächtigen.پلیس خودروی مظنون را متوقف (بیحرکت) کرد.