ineinandergreifen
در هم قفل شدن، هماهنگ بودن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
(قطعات، چرخدندهها) در هم فرو رفتن، در هم قفل شدن.
- Die Zahnräder des Uhrwerks greifen perfekt ineinander.چرخدندههای مکانیزم ساعت کاملاً در هم قفل میشوند.
- Die beiden Teile des Spielzeugs müssen richtig ineinandergreifen.دو قسمت اسباببازی باید به درستی در هم فرو روند.
2
intransitiv (بدون مفعول)
(سیستمها، مفاهیم، رویدادها) با هم هماهنگ بودن، به هم مرتبط بودن، با هم کار کردن.
- Die verschiedenen Abteilungen müssen besser ineinandergreifen.بخشهای مختلف باید بهتر با هم هماهنگ شوند.
- Die Ereignisse griffen auf unerwartete Weise ineinander.رویدادها به شکلی غیرمنتظره در هم تنیده شدند.