inkohärent
ناپیوسته، نامنسجم، بیربط
Bedeutungen
1
فاقد انسجام منطقی، ارتباط یا پیوستگی؛ گیجکننده و نامفهوم.
- Seine Rede war inkohärent und schwer zu folgen.سخنرانی او نامنسجم و دنبال کردنش دشوار بود.
- Die Zeugenaussage war inkohärent und widersprüchlich.شهادت شاهد ناپیوسته و متناقض بود.
- Nach dem Unfall war seine Sprache inkohärent.پس از تصادف، صحبت کردنش نامنسجم بود.