فعل
وابستگی متقابل داشتن، به هم وابسته بودن
معانی و تعاریف interdependieren:
- به هم وابسته بودن، متقابلاً وابسته بودن؛ به گونهای که تغییر در یکی بر دیگری تأثیر بگذارد.
جملات نمونه برای interdependieren:
„Der Begriff des Schönen impliziert ja, das das Ganze und seine Teile nicht zu trennen sind, dass sie in doppelter Richtung ''interdependieren'': In jedem Teil ist das Ganze repräsentiert, und im Ganzen sind alle Teile aufgehoben.“
«مفهوم زیبایی مستلزم آن است که کل و اجزای آن قابل تفکیک نباشند، که آنها در دو جهت «وابستگی متقابل دارند»: در هر جزء کل بازنمایی شده است و در کل، تمام اجزا حفظ شدهاند.»
Die Wirtschaftssysteme vieler Länder interdependieren stark.
سیستمهای اقتصادی بسیاری از کشورها به شدت به هم وابسته هستند.
In einem komplexen Ökosystem interdependieren alle Lebewesen.
در یک اکوسیستم پیچیده، همه موجودات زنده به هم وابسته هستند.