intervenieren
دخالت کردن، پادرمیانی کردن، مداخله کردن
Beispiele
- Aufgrund der katastrophalen humanitären Lage im Sudan ist es notwendig, endlich zu ''intervenieren.با توجه به وضعیت فاجعهبار بشری در سودان، مداخله کردن و وارد عمل شدن امری ضروری است.
Bedeutungen
1
in + Akkusativ / bei + Dativ
در یک موقعیت یا درگیری دخالت کردن برای تأثیرگذاری بر نتیجه یا کمک کردن.
- Die UNO intervenierte in dem Konflikt, um eine Lösung zu finden.سازمان ملل برای یافتن راهحل در درگیری مداخله کرد.
- Er musste bei dem Streit zwischen den Kindern intervenieren.او مجبور شد در دعوای بین بچهها پادرمیانی کند.