inthronisieren

Aussprache: /ɪntʁoniˈziːʁən/
Wortzerlegung: in·thro·ni·sie·ren
فعل

به تخت نشستن، به مقام سلطنت یا اسقفی رساندن

Beispiele

  • Er wurde als Bischof von Mainz ''inthronisiert.او به عنوان اسقف ماینتس به مقام خود منصوب شد.
  • Karl der Große wurde 800 als Kaiser ''inthronisiert.کارل کبیر در سال ۸۰۰ به عنوان امپراتور تاج‌گذاری کرد.

Bedeutungen

1 Akkusativ

یک پادشاه، ملکه یا رهبر مذهبی را به طور رسمی بر تخت نشاندن یا به مقام عالی رساندن.

  • Der neue König wurde feierlich inthronisiert.پادشاه جدید به طور رسمی بر تخت نشانده شد.
  • Nach dem Tod des Papstes wird ein Nachfolger inthronisiert.پس از مرگ پاپ، جانشینی بر تخت نشانده می‌شود.