herumirren
سرگردان شدن، گم شدن، بیهدف گشتن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
بدون هدف یا مسیر مشخصی در اطراف حرکت کردن؛ سرگردان بودن، گم شدن.
- Die Kinder irrten im Wald herum.بچهها در جنگل سرگردان بودند.
- Er irrte nach dem Unfall herum, ohne zu wissen, wo er war.او پس از تصادف سرگردان بود و نمیدانست کجاست.