umherirren
سرگردان بودن، بیهدف گشتن، گمراه بودن
Bedeutungen
1
intransitiv (بدون مفعول)
بدون هدف یا مسیر مشخصی در اطراف حرکت کردن؛ سرگردان بودن، اغلب با احساس گمراهی یا ناتوانی در یافتن راه.
- Nach dem Erdbeben irrten die Menschen umher.پس از زلزله، مردم سرگردان بودند.
- Er irrte stundenlang umher, bis er den Weg fand.او ساعتها سرگردان بود تا اینکه راه را پیدا کرد.
2
in + Dativ (in etwas umherirren)
از نظر فکری یا روحی سرگردان بودن، گمراه شدن در افکار، ایدهها یا احساسات؛ عدم قطعیت داشتن.
- Sie irrte in ihren Gedanken umher.او در افکارش سرگردان بود.
- Er irrte in der Frage der Moral umher.او در مسئله اخلاق سرگردان بود.