janusköpfig
دورو، دودل، دوچهره، مبهم
Bedeutungen
1
دارای دو جنبه متضاد یا متناقض؛ دوگانه؛ غیرقابل پیشبینی یا مبهم.
- Seine Politik war oft janusköpfig.سیاست او اغلب دوگانه بود.
- Die Situation ist janusköpfig: Sie bietet Chancen und Risiken.این وضعیت دووجهی است: هم فرصت و هم خطر دارد.
- Er hat eine janusköpfige Haltung zu dem Thema.او موضعی مبهم نسبت به این موضوع دارد.