jemandem bleibt der Bissen im Hals stecken
تکهای از غذا در گلوی کسی گیر کردن (از ترس یا شوک)
Bedeutungen
1
به دلیل ترس شدید، شوک، یا شنیدن خبری ناگوار، فرد قادر به قورت دادن غذا یا حتی نفس کشیدن نباشد؛ احساس خفگی یا گیر کردن چیزی در گلو.
- Als er die schreckliche Nachricht hörte, blieb ihm der Bissen im Hals stecken.وقتی خبر وحشتناک را شنید، انگار چیزی در گلویش گیر کرده بود.
- Sie wollte gerade etwas essen, als der Anruf kam und ihr der Bissen im Hals stecken blieb.او داشت غذا میخورد که تلفن زنگ خورد و انگار چیزی در گلویش گیر کرد.
- Der Angeklagte starrte den Richter an, und ihm blieb der Bissen im Hals stecken, als das Urteil verkündet wurde.متهم به قاضی خیره شد و وقتی حکم اعلام شد، انگار چیزی در گلویش گیر کرده بود.