jemandem bleibt die Sprache weg
زبان کسی بند آمدن، از تعجب لال شدن
Bedeutungen
1
وقتی کسی از شدت تعجب، شوک، ترس یا هیجان قادر به صحبت کردن نیست و نمیتواند چیزی بگوید.
- Als er die Nachricht hörte, blieb ihm die Sprache weg.وقتی او خبر را شنید، زبانش بند آمد.
- Bei dem Anblick des Unfalls blieb ihr die Sprache weg.با دیدن صحنه تصادف، زبانش بند آمد.
- Die Schönheit der Landschaft raubte ihm fast die Sprache.زیبایی منظره تقریباً زبانش را بند آورد.