jemandem fällt die Decke auf den Kopf
کسی احساس خفقان، محدودیت یا کسالت میکند (معمولاً در خانه)؛ کسی دلش میخواهد بیرون برود.
Bedeutungen
1
این اصطلاح زمانی به کار میرود که فرد احساس دلتنگی، خفقان، بیحوصلگی یا محدودیت میکند، به خصوص وقتی که مجبور است برای مدت طولانی در یک مکان (معمولاً خانه) بماند و دلش میخواهد بیرون برود و فعالیت کند.
- Nach drei Wochen im Haus fällt mir langsam die Decke auf den Kopf.بعد از سه هفته ماندن در خانه، کمکم احساس خفقان میکنم.
- Wegen des schlechten Wetters konnte er nicht raus und ihm fiel die Decke auf den Kopf.به خاطر هوای بد او نتوانست بیرون برود و احساس دلتنگی شدیدی کرد.
- Ich muss dringend etwas unternehmen, sonst fällt mir noch die Decke auf den Kopf!من باید فوراً کاری انجام دهم، وگرنه دیوانه میشوم!