beikommen
غلبه کردن، مهار کردن، از عهده چیزی برآمدن
Bedeutungen
1
Dativ (etwas/jemandem) beikommen
توانستن بر یک مشکل، شخص دشوار، بیماری یا وضعیت سرکش غلبه کردن و آن را تحت کنترل درآوردن یا مهار کردن.
- Er versuchte, der Krankheit beizukommen, aber sie war zu stark.او تلاش کرد بر بیماری غلبه کند، اما بیماری بیش از حد قوی بود.
- Mit dieser neuen Methode können wir dem Problem endlich beikommen.با این روش جدید، ما بالاخره میتوانیم بر مشکل غلبه کنیم.