rumkommen
گشتن دنیا، پخش شدن خبر
Bedeutungen
1
intransitiv / in + Dativ
به نقاط مختلف دنیا سفر کردن و تجربههای گوناگون کسب کردن؛ دنیا را گشتن (عامیانه و معادل herumkommen).
- Er ist viel in der Welt rumgekommen und hat viel gesehen.او خیلی دنیا را گشته و چیزهای زیادی دیده است.
- Nach dem Studium will sie erst mal in Europa rumkommen.او میخواهد بعد از تحصیل ابتدا در اروپا سفر کند.
2
intransitiv (بدون مفعول)
خبری یا شایعهای دهان به دهان بچرخد و پخش شود؛ به گوش همه برسد.
- Die Nachricht von seinem Erfolg ist schnell rumgekommen.خبر موفقیت او به سرعت پخش شد.
- Es ist nicht leicht, dass so etwas nicht rumkommt.کار آسانی نیست که چنین چیزی پخش نشود.